کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش رااز نگاهش ميشد خواند،اما اکنون اگر
فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد ودلخوش کرده ايم که سکوت کرده ايم.
سکوت ((پر))بهتر از فرياد ((توخالي)) نيست؟
فکر مي کردم کسي هست که سکوت ما را بشکند اما افسوس که انتظار بي فايده است
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد. جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:عزيزم يک روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است، حداقل اين يک روز را زندگي کن. لا به لاي هق هقش گفت:اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ،مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد! قدري ايستاد بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد؟ بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند… او درآن يک روز برجی بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما، اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود….
با تشکر از مریم(دختر رودسری) که با نظر خود الهام بخش این مطلب شد.سپاس گذارم
حداقل یه بار بخون فقط در این مورد نظرتو بگو
اگه همه در این مورد فکر کنیم می بینیم درسته....من و تو همواره با شکست و با موفقیت های روبرو بودیم که طبع خوشحال و ناراحت شدیم...اما هی با خودمون کنار میایم که قسمت منم اینطوری دیگه....اما تابحال نشده یکم در مورد کارامون فکر کنیم وببینیم علت این امر چیه؟؟؟تا بحال نشده یک طرفه به قاضی نریمو اول قاضی هر کاری خودمون باشیم و اول متهم اونم خودمون...یا نه وجدان خدومنو بذاریم قاضی....تا بحال نشده یکم تو زندگی کوتاه بیایم...همیشه فکر کردیم به اینکه من زرنگمو سرم کلاه نمی ره...همیشه خاستیم نفر اول باشیم حتی با تقلب ...نشده یکبارم آخر باشیم اما جوانمردانه..فکر کنم شما دارین مثل من به بعضی کاراتون فکر میکنید...نترسید قضاوت کنید..خودتونید و وجدان آگاهتون...گاهی به جای اینکه بگیم کم نیاوردم بگیم فلانی انصافم خوب چیزیه.......
گر بدین سان زیست باید پست...
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم،بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک...
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه،یادگاری جاودانه بر فرازبی بقای خاک
دوستی با هرکه کردم زد به قلبم خنجری
آشیان هرجا گزیدم شد نصیب دیگری
دوستی باغ قشنگ و با صفاست
هر گلی با غنچه هایش آشناست
دوستی دریایی از مهر و امید
می توان آوای موجش را شنید
زندگی زیباست زشتی های آن تقصیر ماست
در مسیر هر چه نا زیباست آن تدبیر ماست
زندگی آب روانی است روان می گذرد
آنچه تقدیر من و توست همان می گذرد
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما
غافل از اینکه خدا بود در اندیشه ما
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان های عشاق سرگردان
سرا پای وجود
بی وفا معشوق را پروانه می کردم
آدمک مرگ همین جاست بخنــد
دست خطــی که تو را عـاشق کرد
شوخی کاغــذی ماست بخنــد
آدمک خر نشــوی گریه کنی !
کل دنیا ســراب است بخنــد
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....
